به رنگ غروب


صداها

هر صدای خنده زنانه ای که از آن سوی پنجره چوبی قدیمی و یا دیوارهای رنگ و رو رفته خانه کوچکش به گوش می رسید، ندای شهوت بار هرزه ای را برایش تداعی می کرد که او را به سوی خود می خواند. همان طور که پچ پچه های زندانیان در بند را به توطئه برای فرار از زندان تعبیر می کرد و آنان را به انفرادی می کشاند. جایی که کمابیش یاد آور اتاق کوچک قدیمی خودش بود...  


حمید ذکاء

عروسکها

ترسو فقط به عروسکها سیلی می زند.

گنجه اش پر از عروسکهایی است که برای گشادن عقده های حقارتش پنهان ساخته، که خود او عروسکی است پنهان در گنجه ای و عقده گشای دیگری.


حمید ذکاء

حوالی اتوبان

از داخل شیشه آینه جلوی ماشین که دقیق تر به صورت راننده نگاه کردم یک جفت ابروی ترو تمیز نظرم را جلب کرد. انگار همین الان تمیزشان کرده باشد. با خودم فکر کردم حتما این ربع ساعتی که من و همکارم را دم شرکت معطل گذاشته بود مشغول بند اندازی و تمیز کاری بوده. ابروهایش پهن بود اما از نیمه که می گذشت به طرز اعجاب آوری نازک می شد. حتما در آوردن دم ابرو به این نازکی  برای راننده جوان و سبزه پوست ما ریسک بزرگی همراه داشته است. یک اشتباه کوچک کافی بوده تا همه چیز را به هم بریزد و این ابروی تر و تمیز را شبیه یک شمشیر فولادی نه چندان مرغوب بکند که با اولین ضربه در نبرد تن به تن نصف آن پریده باشد. کلاه لبه دار اسپرتی که به سر گذاشته بود به جثه لاغر و نحیفش نمی آمد. شبیه کسی شده بود که کفشی با 3 یا 4 شماره بزرگتر از پایش پوشیده باشد. یکی دو ساعت از ظهر خرداد ماه گذشته بود و هوا  بدجوری دم داشت. همکارم که بغل دست راننده نشسته بود گفت:"کولر نمی گیری؟ هوا خیلی گرم شده". راننده بعد از سلام و علیک اولین باری بود که حرف می زد:"شرمنده، آمپرش بالاس. می ترسم بین راه جامون بذاره". بجز یکی دو گفتگوی بی اهمیت ادامه راه در سکوت و گرما گذست.

وقتی به مقصد رسیدیم به راننده گفتم:" ما 2 ساعت دیگه کارمون تموم میشه، همین جا بیا دنبالمون". خواستم شماره موبایلش را بگیرم که موبایلش خاوش بوده و شارژ هم نداشت. از پله های ساختمان بالا رفتیم، کارمون انجام شد و بعد از حدود 2 ساعت برگشتیم پایین. دور و بر را نگاه کردیم و راننده را دیدیم که از دور به سمت ما می آید. تی شرتی سفید رنگی به تن داشت که نوارهای آبی و قرمز رنگی روی آستین ها داشت و یک نوشته مشکی رنگ چند حرفی به زبان چینی و شاید هم ژاپنی. (البته همه می دانیم که شانس زبان چینی به مراتب بیشتر است!) به سمت او رفتیم و سوار ماشین شدیم. اندکی از گرمای هوا کم شده بود و دم کردگی ظهر را نداشت. با وجود خستگی به خاطر مطبوع تر شدن هوا سرحال تر از ظهر بودم. راه که افتادیم راننده تکه کاغذی را از جلو به من داد تا امضاء کنم. این کاغذ تایید می کرد که او ما را آورده، برده و دو ساعت هم منتظر بوده. روی دست راننده که کاغذ را به طرفم گرفته بود یک چسب زخم  در محل بین انگشت اشاره و شست قرار داشت. لابد همان موقع که یک ربع تاخیر داشته و با عجله به ابروهای شمشیریش می رسیده، زده دستش را هم با تیغ بریده. توی این فکرها بودم که راننده بالاخره نطقش باز شد:" آقا من بهم ثابت شد که ایرانی ها چقدر گرون فروشن". همکارم پرسید:"چطور؟" جواب داد:"من تایلند که بودم یک رستوران ایرانی بود قرمه سبزی می داد به پول ما  12000 تومن. اونوقت بغلش یه رستوران تایلندی بود که یه مرغ سوخاری بزرگ با تمام مخلفات رو می داد 2500 تومن." همکارم ادامه داد:" عجب! راستی سوغات تایلند چیه؟" راننده جواب داد:"سوغاتی به اون صورت نداره. همه بیشتر برا تفریح و خوشگذرونی میان". همکارم که انگار هنوز راضی نشده بود دوباره پرسید:" صنایع دستی چیزی دارن؟" راننده مکث کوتاهی کرد و جواب داد:"آره از این چیزای تزئینی چوبی هم دارن. عین شمال خودمون". همکارم ادامه داد:" هزینه ها چطوره اونجا؟". "والا برای زندگی هزینه ها پایینه. ما چهار نفر رفتیم اونجا یه سوئیت گرفتیم شبی 7000 تومن. ولی غربته دیگه! من یه ماه اونجا بودم دلم واسه خونه و محلمون خیلی تنگ شده بود. به درد ماها نمی خوره". این را گفت و شیشه ها را داد بالا و کولر را روشن کرد. ولی آمپر ماشین خیلی سریع رفت بالا. وسط اتوبان زدیم کنار. نیم ساعتی معطلی داشت که امداد خودرو رسید و شروع کرد به تعمیر ماشین. فن رادیاتور سوخته بود و آب رادیاتور هم تقریبا ته کشیه بود. من و همکارم که اصلا از ماشین پیاده نشده بودیم و دورادور از طریق راننده در جریان امور قرار می گرفتیم، شروع کردیم به حرف زدن. داشتیم همدیگر را تایید می کردیم و دیگران را زیر سوال می بردیم. ما خوب بودیم و بقیه بد. از مدیر عامل شرکت تا همین جوانک راننده که با سهل انگاریش ما را گوشه اتوبان یک لنگه پا نگه داشته بود. قدری که گذشت حوصله مان سر رفت و از ماشین پیاده شدیم. کارشناس امداد خودرو و راننده جوان همچنان مشغول کار بودند. راننده هر از گاهی چیزی به کارشناس می گفت ولی او بی آنکه جوابی بدهد با خونسردی به کارش ادامه می داد.

همکارم او را برانداز کرد و به من گفت:" اسمش رو بپرسیم بگیم از این دفعه این راننده رو برامون نفرستن". جواب دادم:" مهندس لازم نیست اسمشو بپرسیم. به آژانس می گیم همون که دم ابروش خیلی تیزه!" خیلی خندید و بلافاصله از من پرسید:" مهندس ازدواج کردی؟" گفتم:" بله". "چند وقته؟ "حدود دو سال". خوبه! پس هنوز تو قسمت شیرینش هستی". مشغول این صحبت ها بودیم که راننده جوان با آن کلاهخود اسپرتش آمد کنار ما: "درست شد. من برم آب بیارم. الان بر می گیردم." این را گفت و از پله های کنار اتوبان به سرعت پایین رفت و رسید به خیابانی که از زیر اتوبان رد می شد. باک 20 لیتری همراهش را به کنار جوی آب برد و مشغول پر کردن آن شد. به همکارم گفتم:" نگاه کن داره چیکار می کنه این ابله! این همه مغازه، مطب دکتر هم اون طرفه". همکارم گفت:" اومد بالا چیزی بهش نگو سریع راه بیفتیم". سوار ماشین شدیم و راننده که حدود 4-5 لیتر آب پرکرده بود رسید لب اتوبان و مشغول پرکردن رادیاتور شد. همکارم به خنده گفت:" اگه می شاشید تو رادیاتور بهتر بود!". راننده در کاپوت را بست و سوار شد. از ما عذرخواهی مفصلی کرد و به راه افتاد. قدری جلوتر که رفتیم همکارم طاقت نیاورد و از او پرسید:" چرا آب جوب ریختی توش؟" این همه مغازه، مطب...". راننده با لبخند حماقت باری جواب داد:" خوبه دیگه، این آب طبیعی تره". در جوابش گفتم:" یعنی چی طبیعی تره؟ مگه می خوای بریزی پای درخت؟" قدری خندیدیم و به راهمان ادامه دادیم. خورشید دیگر در آسمان پیدا نبود و اتوبان کم کم داشت از هجوم ماشین ها قفل می شد.


حمید ذکاء

مرد شاعر

مرد شاعر پشت سرش را هم نگاه نکرد. بی اعتنا، از لابلای درختان سر به فلک کشیده جنگل داشت به پیش می رفت.

دخترک که لباس سفیدی به تن داشت با قدم های کوچک دنبال او راه افتاده بود. قدری که نزدیک رسید فریاد زد:" کجا می روی؟ بمان. اینجا بمان. من عاشق نوشته های تو هستم."

مرد شاعر ایستاد. درنگی کرد، به چشمان دخترک خیره شد و گفت: " ترا ترک می کنم. هراسم از روزی است که قلم در دستم بخشکد"

این را گفت و به راهش ادامه داد.


حمید ذکاء

دفتر کلمات

تنها دفترم دیگر هیچ جایی برای نوشتن ندارد. هرچه حروف را به هم می فشرم تا بلکه کلماتی چند به آن بیفزایم بی فایده است. یادداشت های گذشته ام را مرور می کنم. دست نوشته های مدادی چه کمرنگ شده اند. همچون ردپایی که زیر بارش برف در حال ناپدید شدن است.  اما پاک کن همراهم نیست، می دانی؟ مدت هاست دیکته هایم همه بی غلطند! مرز بین نوشته های مدادی و جوهری را با تازدن گوشه بالایی کاغذ ترسیم می کنم و کلمات جدید را با سردادن روان نویس بر روی ردپاهای کم رمق گذشته می نویسم، چون گورکنی که جسدی تازه را در گوری متروکه جای می دهد. تا به مرز نوشته های جوهری برسم هنوز فرصتی هست.  


حمید ذکاء

نغمه ممنوعه

پیکر هاشان سرو را به رشک می آورد

زخمه های سازشان سرود ممنوعه ای بود در ستایش زندگی

پسران آفتاب را می گویم،

آنها که صبحدمان هنگام طلوع به سردخانه های تاریک سپرده شدند.

دختران گلستان را می گویم،

آنها که به موسم گل دادن پر پر شدند.

علف های هرز دشنه وار پیکر نیم جان باغ را می کاویدند و

خفاش ها سرود تاریکی به هم می بافتند، این همپیالگان باغبان در عربده های مستانه شبانه

اما عطر گل و طعم گرم آفتاب هنوز در سرتاسر دشت نغمه خوان بودند،

نغمه ای ممنوعه در ستایش زندگی!


حمید ذکاء

یک دقیقه ...

-          یک دقیقه سکوت به خاطر من، به خاطر آنچه باید می شدم.

-          یک دقیقه سکوت به خاطر دوستانم، نفهمیدم  وقتی فرو می افتادند خاک بر آنها بوسه می زد یا آنها می بوسیدند خاک مادری را و در آغوشش سرخ جان می دادند.

-          یک دقیقه سکوت به خاطر سینه های شکافته از غرش تفنگ

-          یک دقیقه سکوت به خاطر غربت همیشگی مان

-          یک دقیقه سکوت به خاطر تمام عمر رفتن ها و نرسیدن ها

-          یک دقیقه سکوت به خاطر دشنام ها یی که فرومی خوریم و دم بر نمی آوریم

-          یک دقیقه سکوت به خاطر برادرکشی مان که قابیل روسفید شد از آن

-          یک دقیقه سکوت به خاطر مظلومیت ما سیاهی لشگران حماسه های این سرزمین

-          یک دقیقه سکوت به خاطر قرن ها بی صدایی، قرن ها تک صدایی

-          سکوتی به بزرگی یک دقیقه، اگر تنگی وقت را دریابیم!


حمید ذکاء

بهاری که آمد

پنجره چوبی کهنه را می گشایم و در خنکای صبح بهاری تازه می شوم.

با هر ترانه می شکفم و تک تک قطرات باران را ضرب می گیرم.

با هر باد پاک می شوم از غباری که بر پیکرم نشسته است.

عطر گل سرخ تا مغزم نیز نفوذ می کند. چنان پاک است که گویی تمام تلخی ها را از ذهنم می زداید.

اما صدای حزن انگیز ویولن از طبقه بالا منقلبم می سازد.

دخترک سیاهپوش طبقه بالایی با صورتی خیس از اشک ویولن را در آغوش گرفته و با لبانی لرزان آرشه را روی آن می کشد. زیرچشمی به قاب عکس برادرش نگاه می کند و به نواختن ادامه می دهد. روبان مشکی نصب شده بر روی عکس هنوز تازه است. دیری نمی گذرد که گریه اش شدت می گیرد.

دیگر صدای ویولن نمی آید. تنها صدا، صدای هق هق دختری سیاهپوش است که در غم تنها برادرش دیگر رغبتی به چیدن سفره هفت سین نداشته است.   


حمید ذکاء

فریب پرواز!

شبانی که دل نگران گوسفندان خویش است، حتی اگر در قله بلندترین کوهها منزل داشته باشد، هیچ گاه از گوسفندان نمی خواهد که به سوی او پرواز کنند بلکه او خود به مرتع هجرت خواهد نمود.

تنها گوسفندانی مشتاق حرکت به سوی شبان محبوب خویش اند که آنها را به پرواز کردن فریفته باشند. چنین فریبی از چه کسی جز گرگ گرسنه و روباه رذل ساخته است؟


حمید ذکاء

باد بیدار

گفتند گزمگان که : "بر گرد جنازه ها ز چه رو جمع آمده اید؟"

گفتیم با سینه های مجروح و با چشمانی سرخ از اشک:" نقش بیداری بر پیکر صنوبران آرمیده بر خاک می زنیم."

گفتند به تحکم: "ممنوع! بر گرد مردگان کافر خیرات کردن ممنوع! خاصه، گرد بیداری!"

باری، این گرد بر باد سپردیم که چندیست بر گرده شهر سوار شده.


حمید ذکاء